فتحعلی شاه قاجار؛ پادشاهی با صدها زن ۶۰ پسر و ۵۵ دختر
فتحعلیشاه قاجار که پس از قتل آقامحمدخان در سال ۱۱۷۵ خورشیدی بر تخت نشست، طی نزدیک به چهار دهه سلطنت با چالشهای بزرگی چون جنگهای ویرانگر با روسیه، از دست رفتن بخشهای وسیعی از قفقاز و انعقاد عهدنامههای گلستان و ترکمانچای روبهرو شد؛ پادشاهی که دربار پرزرقوبرق، حرمسرا و توجهش به شعر، هنر و معماری در کنار خست و سیاستهای مالیاش، چهرهای تناقضآلود از دوران گذار ایران از خانیگری قبیلهای به سلطنت متمرکز برجای گذاشت.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، فتحعلیشاه قاجار دومین پادشاه سلسله قاجار بود. او در محرم ۱۱۸۳ قمری، برابر با مه ۱۷۶۹ میلادی، به دنیا آمد و در ۱۹ جمادیالثانی ۱۲۵۰ قمری، برابر با ۲۴ اکتبر ۱۸۳۴ [۲ آبان ۱۲۱۳] درگذشت.
دوران کودکی و جوانی
فتحعلیشاه بزرگترین پسر از میان دو پسر حسینقلیخان قوانلو قاجار، ملقب به جهانسوز، بود. مادر او دختر محمدآقا عزالدینلو، از شاخه اشاقهباش [پاییندستی] ایل قاجار، بود.
او در دامغان به دنیا آمد؛ شهری که در آن زمان پدرش بر سر تصاحب و تثبیت حکومت آن با دیگر مدعیان اختلاف داشت. نام فتحعلی به یاد جد بزرگش، فتحعلیخان قاجار، بر او گذاشته شد؛ اما تا هنگام جلوس رسمی بر تخت سلطنت در سال ۱۷۹۷، بیشتر با نام باباخان شناخته میشد.
آقامحمدخان، با وجود آنکه در جوانی اخته شده بود، در ساری با مادر باباخان ازدواج کرد و عملاً نقش ناپدری و سرپرست او را برعهده گرفت.
از آنجا که پدرش به داشتن سودای شورش و سرپیچی از قدرت مرکزی مظنون بود، باباخان را در پنجسالگی به عنوان گروگان به دربار کریمخان زند در شیراز فرستادند. در آنجا او به عموی بزرگترش، آقامحمدخان، پیوست که خود نیز تحت نظارت زندیان قرار داشت.
باباخان چند سال بعد، در سال ۱۷۷۵ میلادی، به دامغان بازگشت. او در کودکی شاهد درگیریهای پیاپی پدرش با سران رقیب ایل قاجار، از شاخه دولو در استرآباد، بود. این اختلافات سرانجام در سال ۱۷۷۷ به مرگ پدرش به دست ترکمانان کوکلان انجامید.
باباخان پس از آن به روستای انزان، در نزدیکی استرآباد، پناه برد و تحت سرپرستی عموی دیگرش، مرتضیقلیخان قاجار قوانلو، قرار گرفت. او دو سال بعد، در پی مرگ کریمخان زند در سال ۱۷۷۹، به آقامحمدخان پیوست؛ آقامحمدخان در آن زمان به مازندران بازگشته و مرتضیقلیخان و دو برادر دیگرش را در بارفروش [بابل کنونی] شکست داده بود.
آقامحمدخان، با وجود آنکه در جوانی اخته شده بود، در ساری با مادر باباخان ازدواج کرد و عملاً نقش ناپدری و سرپرست او را برعهده گرفت.
باباخان در لشکرکشیهای اولیه عمویش علیه رقیبان قاجار شرکت داشت، اما در سال ۱۷۸۰، در بارفروش، همراه با آقامحمدخان به اسارت عموی دیگرش، رضاقلیخان، درآمد. رضاقلیخان از توجه ویژه آقامحمدخان به برادرزادهاش و اینکه او را وارث احتمالی خود میدانست، ناخشنود بود.
باباخان پس از مدتی از حبس خانگی آزاد شد و در سال ۱۷۸۱، با حمایت آقامحمدخان، به دامغان بازگشت. او بهتدریج قلمرو و جایگاه پیشین پدرش را از قادرخان عرب بسطامی پس گرفت. همچنین دختر قادرخان، بدرجهان، را به اسارت گرفت و با او ازدواج کرد؛ بدرجهان نخستین همسر باباخان بود.
او در سال ۱۷۸۳، در ساری، با آسیه خانم، دختر فتحعلیخان دولو از شاخه یوخاریباش ایل قاجار، ازدواج کرد. این ازدواج به ابتکار آقامحمدخان و با هدف پایان دادن به اختلافات میان دو شاخه رقیب ایل قاجار ترتیب داده شده بود.
رسیدن به قدرت و تثبیت حکومت
آقامحمدخان در ۲۱ مارس ۱۷۸۶ [۱ فروردین ۱۱۶۵]، در تهران که بهتازگی پایتخت خود کرده بود، به سلطنت رسید. باباخان که مدتها برای جانشینی او آماده شده بود، به عنوان ولیعهد و نایبالسلطنه انتخاب شد. آقامحمدخان خود، از احترام به سلطان محمدمیرزا، آخرین مدعی اسمی سلطنت صفوی، از اتخاذ عنوان رسمی پادشاهی خودداری میکرد.
باباخان در لشکرکشیهای عمویش علیه زندیان در جنوب ایران شرکت کرد. در سال ۱۷۸۷ مأمور تصرف یزد شد و پس از دشواریهای فراوان توانست محمدتقیخان بافقی، حاکم قدرتمند منطقه، را به پذیرش برتری قاجارها وادار کند.
او سپس به گیلان بازگشت تا مراقب سران قاجاری باشد که وفاداریشان محل تردید بود. در همین دوره، در فاصله یک سال، از ۱۷۸۸ تا ۱۷۸۹، همسرانش پنج پسر به دنیا آوردند. سه تن از این پسران بعدها به قدرتمندترین شاهزادگان و حکمرانان ایالات در دوران سلطنت او تبدیل شدند:
-
محمدعلیمیرزا، که بعدها دولتشاه نام گرفت و مادرش یکی از زنان گرجی در حرم باباخان بود.
-
عباسمیرزا، ولیعهد آینده، که از آسیهخانم به دنیا آمد.
-
حسینعلیمیرزا، که بعدها فرمانفرما و حاکم فارس شد و مادرش بدرجهان بود.
آقامحمدخان بلافاصله سه تن از پسران باباخان، یعنی عباسمیرزا، محمدقلیمیرزا و حسینعلیمیرزا را به فرزندی پذیرفت و آنان را به حرم خود منتقل کرد.
باباخان در چهار سال اقامت خود در شیراز، پایتخت پیشین زندیه، فرصت یافت با شیوههای حکومتداری آشنا شود و ذوق و سلیقه و درباری پیدا کند.
باباخان در سالهای ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۰، در لشکرکشی دیگری به عراق عجم و فارس، در قمشه با لطفعلیخان زند روبهرو شد. لطفعلیخان که در میان نیروهایش با ریزش حمایت مواجه شده بود، ناچار به شیراز عقب نشست؛ اما ابراهیمخان کلانتر شیرازی، حاکم شهر، اجازه ورود به پایتخت زندیان را به او نداد. ابراهیمخان بعدها به صدراعظم آقامحمدخان تبدیل شد.
با فروپاشی حکومت زندیه در سالهای ۱۷۹۲ تا ۱۷۹۳، باباخان مأمور سرکوب بقایای نیروهای لطفعلیخان در جیرفت، بم و مناطق اطراف شد و سپس به سوی سواحل خلیجفارس پیش رفت. بنابراین، او هنگام قتلعام مردم کرمان به فرمان آقامحمدخان و شکنجه و اعدام لطفعلیخان زند حضور نداشت.
باباخان در همان سال از منطقه لار به شیراز بازگشت و به حکومت فارس، یزد و کرمان منصوب شد. آقامحمدخان لقب «جهانبانی» را نیز به او داد؛ لقبی به معنای نگهبان جهان که در مقایسه با لقب «جهانسوز» پدر باباخان، وجهی ملایمتر از فرمانروایی قاجار را تداعی میکرد.
باباخان در چهار سال اقامت خود در شیراز، پایتخت پیشین زندیه، فرصت یافت با شیوههای حکومتداری آشنا شود و ذوق و سلیقه و درباری پیدا کند.
جلوس بر تخت سلطنت و تحکیم قدرت
باباخان پس از دریافت خبر ترور آقامحمدخان در ذیالقعده ۱۲۱۱ قمری، برابر با مه ۱۷۹۷، در شوشا، واقع در قفقاز، خود را وارث تاجوتخت قاجار اعلام کرد. او در محرم ۱۲۱۲ قمری، برابر با ژوئیه ۱۷۹۷، شیراز را به مقصد تهران ترک کرد.
در کنارگرد، در حدود سی کیلومتری جنوب پایتخت، ابراهیمخان، که اکنون لقب اعتمادالدوله داشت و صدراعظم آقامحمدخان بود، از او استقبال کرد. ابراهیمخان با شتاب از قفقاز بازگشته بود تا در رأس اردوی سلطنتی به شاه جدید ادای احترام کند. حسینقلیخان، برادر باباخان، نیز با اکراه وفاداری خود را اعلام کرد.
محمدخان دولو، بیگلربیگی تهران، مدعی بود که آقامحمدخان پیشتر دستور داده است تا پیش از ورود باباخان هیچ مقام بلندپایهای اجازه ورود به پایتخت را نداشته باشد. او سپس دروازههای شهر را به روی شاه جدید گشود.
این احتیاط بیدلیل نبود؛ زیرا علیقلیخان، کوچکترین عموی باباخان، نیز مدعی سلطنت شده بود. او با شتاب از ایروان بازگشته بود تا پیش از ورود برادرزادهاش به تهران، خود را به پایتخت برساند. ادعای او از آنجا ناشی میشد که در سلسله تازهتأسیس قاجار هنوز ترتیب جانشینی به طور قطعی تثبیت نشده بود؛ هرچند آقامحمدخان پیشتر تقریباً تمام مدعیان بالقوه تاجوتخت را از میان برده بود.
باباخان در ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۷، برابر با چهارم صفر ۱۲۱۲ قمری [۷ مرداد ۱۱۷۶]، بر تخت نشست. نخست در شیراز و تهران سکههایی با نام سلطان باباخان ضرب شد و سپس نام فتحعلیشاه بر سکهها قرار گرفت.
پس از ورود باباخان به تهران، ابراهیمخان، علیقلیخان را با فریب به داخل شهر کشاند و او را برای ادای احترام نزد شاه جدید برد. علیقلیخان حاضر به اطاعت نشد و مأموران او را بهزور وادار کردند در برابر شاه تعظیم کند. او در همان حال به شاه ناسزا میگفت. سپس او را به اتاق مجاور بردند، نابینا کردند و به تبعید فرستادند.
باباخان در ۲۸ ژوئیه ۱۷۹۷، برابر با چهارم صفر ۱۲۱۲ قمری [۷ مرداد ۱۱۷۶]، بر تخت نشست. نخست در شیراز و تهران سکههایی با نام سلطان باباخان ضرب شد و سپس نام فتحعلیشاه بر سکهها قرار گرفت. این اقدام تغییر مهمی در سنت ضرب سکههای ایرانی بود؛ زیرا در سکههای پیشین معمولاً به امامان شیعه اشاره میشد، اما در سکههای جدید نام خود شاه درج شده بود و بدینترتیب ادعای حاکمیت مستقل و کامل او را نشان میداد.
مراسم رسمی تاجگذاری در ۱۹ مارس ۱۷۹۸ [۲۹ اسفند ۱۱۷۶]، برابر با اول شوال ۱۲۱۲ قمری و همزمان با عید فطر، در تهران برگزار شد؛ دو روز [یک روز] پیش از نوروز. ابراهیمخان نیز بار دیگر به صدارت منصوب شد و تقریباً کنترل کامل امور اداری و ارتش را در اختیار گرفت.
شورشها و مدعیان سلطنت
آقامحمدخان ایران نسبتاً متحدی را برای جانشین خود به جا گذاشته بود. به تعبیر یکی از مورخان، او برای برادرزادهاش «قصری سلطنتی بنا کرد و آن را با خون محکم ساخت». بااینحال، فتحعلیشاه در آغاز سلطنت، بهویژه در فاصله سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۰۱، با چالشهای مهمی از سوی سران ایلات، خاندانهای رقیب و مقامات حکومتی مواجه شد.
فوریترین تهدید از سوی صادقخان شقاقی، رئیس قدرتمند کرد در شمالغربی آذربایجان، شکل گرفت. او پیشتر از متحدان آقامحمدخان بود و گفته میشد در ترور او نقش داشته، به قاتلانش پناه داده و تاج و جواهرات سلطنتی را تصاحب کرده است.
فوریترین تهدید از سوی صادقخان شقاقی، رئیس قدرتمند کرد در شمالغربی آذربایجان، شکل گرفت. او پیشتر از متحدان آقامحمدخان بود و گفته میشد در ترور او نقش داشته، به قاتلانش پناه داده و تاج و جواهرات سلطنتی را تصاحب کرده است. در میان این جواهرات، دریای نور و تاج ماه نیز قرار داشتند.
صادقخان با جعفرقلیخان دنبلی، بیگلربیگی تبریز، سران ایل دنبلی خوی، مهدیقلیخان افشار ارومیه و شماری از سران اتحادیه شاهسون آذربایجان متحد شد. او با نیرویی متشکل از ۲۰ هزار نفر به قزوین آمد تا تهران را تصرف کند.
فتحعلیشاه، که حسینخان قاجار قزوینی، بعدها معروف به سردار، و دیگر سران قاجار از او حمایت میکردند، تنها توانست هفت هزار نفر گرد آورد. در نبرد کاخ علی، در نزدیکی قزوین، در اوت ۱۷۹۸، شاه ضربه سختی به صادقخان وارد کرد. صادقخان ناچار شد بخشی از جواهرات سلطنتی را بازگرداند و به پایگاه خود در سراب عقبنشینی کند.
با پیشروی فتحعلیشاه در آذربایجان در اوایل سال ۱۷۹۸، صادقخان مجبور شد باقی جواهرات را نیز تحویل دهد. او در جریان لشکرکشی خراسان در سال ۱۷۹۹ بازداشت شد و به همکاری با سران نافرمان کرد در شمال خراسان متهم شد. هنگامی که شاه به پایتخت بازگشت، دستور داد صادقخان را در زندان محصور کنند و بگذارند از گرسنگی بمیرد.
همزمان با شورش شقاقیها، محمدخان زند، پسر زکیخان زند، نیز با حمایت لرهای ممسنی و بزرگان اصفهان، این شهر را تصرف کرد. نیروهای قاجار بهسرعت اصفهان را بازپس گرفتند و حامیان ایلی مدعی زندی را اعدام کردند؛ اما بزرگان همدست او، با میانجیگری علمای برجسته، از مجازات نجات یافتند.
محمدخان به قلمروی بختیاری گریخت و توانست نیروهای لر بروجرد را دوباره گرد آورد. او در نبردی خونین با ۱۲ هزار نیروی قاجار به فرماندهی محمدولیخان قاجار دولو درگیر شد، اما شکست خورد و سرانجام یکی از رؤسای مرزی او را دستگیر کرد. شاه در ژوئن ۱۷۹۸ دستور داد او را نابینا کنند. محمدخان سپس ناچار شد با گدایی خود را به بصره برساند و در ناامیدی درگذشت.
این شورشها نشان داد که فتحعلیشاه همچنان به سران قاجار وابسته است و برای حفظ سلطنت خود ناچار است تا اندازهای با درخواستهای آنان برای برخورداری از امتیازات و خودمختاری در ایالات کنار بیاید.
شورش حسینقلیخان و حذف رقیبان درون خاندان
بااینحال، جدیترین تهدید خانوادگی از سوی حسینقلیخان، برادر شاه، پدید آمد؛ شاهزادهای بیستویکساله و سرکش که در مقام حاکم فارس خواهان استقلال بیشتر در جنوب ایران بود.
او برای نشان دادن نافرمانی خود، سه مقام بلندپایه در شیراز را که نقشههای خیانتآمیزش را محکوم کرده بودند، نابینا کرد. یکی از آنان محمدزمانخان شیرازی، برادر ابراهیمخان، بود.
حسینقلیخان با گروه کوچکی از نیروهایش به اصفهان رفت. محمدولیخان قاجار، حاکم عراق عجم، از او حمایت میکرد. همچنین سلیمانخان قوانلو اعتضادالدوله، پسرعموی مادری شاه و فرمانده قدرتمند سپاه قاجار، با احتیاط از او استقبال کرد؛ زیرا امیدوار بود از اختلاف میان دو برادر بهره ببرد و در غیاب شاه، پایتخت را تصرف کند.
در اوت ۱۷۹۸، پس از مداخله مادر بانفوذ شاه، مهدعلیا، حسینقلیخان به تسلیم رضایت داد و به جای آن حکومت کاشان را دریافت کرد.
فتحعلیشاه که در آن زمان در خوی بود، بهسرعت به سوی ساروق، در نزدیکی فراهان، بازگشت. او از وفاداری ژنرالهای قاجار خود اطمینان نداشت و سرانجام پذیرفت حکومت فارس و کرمان را به حسینقلیخان واگذار کند. بااینحال، حسینقلیخان خواهان سهمی در سلطنت بود؛ خواستهای که عملاً به معنای تقسیم قلمروی قاجارها به شمار میرفت.
در اوت ۱۷۹۸، پس از مداخله مادر بانفوذ شاه، مهدعلیا، حسینقلیخان به تسلیم رضایت داد و به جای آن حکومت کاشان را دریافت کرد.
شاه ناچار شد سران قاجاریِ نافرمان را ببخشد؛ اما دستور اعدام رؤسای افشار، نانکلی و کلیاییِ اتحادیه خمسه زنجان را صادر کرد که مظنون به مشارکت در شورش بودند.
سه سال بعد، حسینقلیخان بار دیگر شورش کرد. این بار درویشی مدعی مهدویت به نام محمدقاسمبیگ، مشهور به ملا بارانی، از لرهای بیرانوند در حوالی کاشان، به او کمک میکرد.
حسینقلیخان با جعل فرمان سلطنتی، در اوت ۱۸۰۱ اصفهان را تصرف کرد، سکه به نام خود ضرب زد و دستور داد خطبه نماز جمعه به نام او خوانده شود.
فتحعلیشاه که در این زمان موقعیت خود را مستحکمتر میدید، به اصفهان رفت و بدون درگیری شهر را بازپس گرفت. حسینقلیخان ابتدا به لرستان و سپس به حرم حضرت معصومه در قم پناه برد. او برای دومین بار، با میانجیگری میرزای قمی، مجتهد برجسته، مورد عفو قرار گرفت.
شاهزاده را به روستای دزاشوب در شمال تهران منتقل کردند. سپس به دستور شاه نابینا شد و مدتی بعد، در سال ۱۸۰۳، مخفیانه به قتل رسید؛ این اتفاق پس از مرگ مهدعلیا رخ داد.
برکناری و قتل ابراهیمخان کلانتر
اندکی پیش از دومین شورش حسینقلیخان، فتحعلیشاه در ۱۴ آوریل ۱۸۰۱ [۲۵ فروردین ۱۱۸۰] دستور برکناری و سپس اعدام نخستین صدراعظم خود، ابراهیمخان شیرازی، را به اتهام خیانت صادر کرده بود. تقریباً تمام اعضای خانواده ابراهیمخان نیز از میان برداشته شدند.
قتل هولناک صدراعظم بلافاصله پس از مرگ مهدعلیا، متحد و حامی اصلی او، و در پی تلاش سازمانیافته برای بازداشت بستگانش که در مناصب ایالتی و وزارتخانهها فعالیت داشتند، انجام گرفت.
آقامحمدخان به برادرزادهاش سفارش کرده بود که پس از تثبیت سلطنت، اجازه ندهد «سر خاکستری حاجی ابراهیم، که به ارباب نخستین خود خیانت کرده بود، با آرامش به گور رود».
ابراهیمخان بهدروغ از سوی جناح رقیب مازندرانی در دستگاه حکومت، همدست حسینقلیخان معرفی شد. اما علت اصلی سقوط او، ترس عمیق شاه از قدرت وزیرش بود. به نوشته مالکوم، ابراهیمخان دیگر حاضر نبود با خونسردی «حملات گاهبهگاه بدخلقی و خشونت» شاه را تحمل کند.
گفته میشد آقامحمدخان به برادرزادهاش سفارش کرده بود که پس از تثبیت سلطنت، اجازه ندهد «سر خاکستری حاجی ابراهیم، که به ارباب نخستین خود خیانت کرده بود، با آرامش به گور رود». بااینحال، این روایت ممکن است افسانهای باشد که برای توجیه رسم رایج قتل صدراعظمها نقل شده است؛ سرنوشتی که بسیاری از وزیران پیش از ابراهیمخان و دستکم دو تن از جانشینان او نیز به آن دچار شدند.
سقوط ابراهیمخان به انحصار بزرگان فارس بر دستگاه نوپای قاجار در ایالات جنوبی پایان داد و به شاه امکان داد کنترل بیشتری بر انتصاب مقامات، درآمدهای حکومت و امور شخصی خود اعمال کند.
ابراهیمخان را از هر دو چشم نابینا کردند و زبانش را بریدند؛ ظاهراً به این دلیل که شاه را به ناسپاسی در حق خود متهم کرده بود. سپس او را به تبعید فرستادند و اندکی بعد به قتل رساندند.
میرزا شفیع مازندرانی، رقیب اصلی او، به صدارت رسید؛ اما اختیاراتش در مقایسه با ابراهیمخان محدودتر بود. در سالهای بعد، برخی از سران قاجار، ازجمله سلیمانخان قوانلو، نیز سرکوب شدند یا ناچار به کنارهگیری شدند.
لشکرکشی به خراسان و حکومت شاهزادگان
پس از تثبیت قدرت در ایالات مرکزی، توجه فتحعلیشاه به خراسان معطوف شد. این منطقه در اختیار آخرین بازمانده خاندان افشاری، سلطان نادرمیرزا، در مشهد و ائتلافی شکننده از خانهای کرد و قرایی بود.
نخستین و دومین لشکرکشی فتحعلیشاه به خراسان، بهترتیب در ژوئن ۱۷۹۸ و ژوئن ۱۸۰۰، با وجود ویرانیهای گستردهای که نیروهای قاجار به بار آوردند، ناکام ماند. اما سومین لشکرکشی، در مه ۱۸۰۲، که شخص شاه فرماندهی آن را برعهده داشت، موفقتر بود. حسینخان قاجار قزوینی، معروف به سردار، توانست مشهد را تصرف کند.
تصرف مشهد اعتبار سیاسی فتحعلیشاه را افزایش داد و مقدمهای برای لشکرکشیهای بعدی با هدف تسلط بر هرات شد.
در این میان، میرزای محمدمهدی، مجتهد برجسته مشهد، به اردوی قاجار پیوست. سلطان نادرمیرزا، نوه نادرشاه افشار، دستگیر و به تهران منتقل شد و در مارس ۱۸۰۳، در حضور شاه، اعدام شد. دیگر اعضای خاندان افشار نیز کشته شدند، نابینا شدند یا به حرمسرای قاجار انتقال یافتند.
تصرف مشهد اعتبار سیاسی فتحعلیشاه را افزایش داد و مقدمهای برای لشکرکشیهای بعدی با هدف تسلط بر هرات شد. شاه با ترکیبی از عملیات نظامی، ازدواجهای سیاسی و بهرهبرداری از اختلافات ایلی توانست کنترل ناپایداری بر دیگر بخشهای خراسان نیز برقرار کند.
فتحعلیشاه برای تقویت سلطه قاجارها بر ایالات، سیاست فرستادن پسران جوان خود به حکومت مناطق مختلف را در پیش گرفت. این شاهزادگان هم نماد قدرت شخص شاه بودند و هم جایگزینی برای سران نظامی قاجار و دیگر فرماندهانی که وفاداریشان قابل اعتماد نبود.
شاهزادگان حاکم از خودمختاری قابلتوجهی در اداره ایالات و اختیارهایی برای لشکرکشی در مناطق پیرامونی برخوردار بودند. معمولاً یکی از بزرگان قاجار به عنوان سرپرست و مربی، و یکی از اعضای خانوادههای دیوانی به عنوان وزیر، همراه آنان میشد.
مهمترین انتصاب، واگذاری حکومت آذربایجان به عباسمیرزا بود؛ سمتی که او تا پایان عمر، به مدت سیوپنج سال، در اختیار داشت. عباسمیرزا در ژوئن ۱۷۹۹ وارد تبریز شد؛ شهری که مهمترین مرکز قلمروی قاجار به شمار میرفت. میرزا عیسی بزرگ فراهانی، بعدها قائممقام اول، وزیر او بود و سلیمانخان اعتضادالدوله سرپرستیاش را برعهده داشت.
برادر بزرگترش، محمدعلیمیرزا، بعدها دولتشاه، ابتدا به حکومت قزوین و گیلان منصوب شد و سپس حکومت مادامالعمر کرمانشاه و بخش غربی ایران را به دست آورد. پس از برکناری حسینقلیخان در سال ۱۷۹۹، حسینعلیمیرزا، بعدها فرمانفرما، حاکم فارس شد و تا سال ۱۸۳۴ در این مقام باقی ماند. حسنعلیمیرزا شجاعالسلطنه و سپس محمدولیمیرزا نیز برای دورههایی کوتاهتر حکومت خراسان و یزد را بر عهده گرفتند.
این شاهزادگان، با الگوبرداری از نظام حکومتی صفویان، در ایالات خود دربار و دستگاه اداری تشکیل دادند. آنان در امور منطقهای و روابط با قدرتهای همسایه اختیار گستردهای داشتند، اما کاملاً از مرکز مستقل نبودند.
سیاست لشکرکشی دائمی این مزیت را برای فتحعلیشاه داشت که شاهزادگان رقیب را از مرکز دور نگه میداشت و توجه آنان را به فتوحات بیرونی معطوف میکرد.
عباسمیرزا با موافقت شاه به قفقاز پیشروی کرد و ابتدا با مقاومت خانهای محلی و سپس با روسیه و عثمانی روبهرو شد؛ دو قدرتی که خود به گسترش قلمروشان در این منطقه چشم دوخته بودند. محمدعلیمیرزا نیز با موافقت محتاطانه شاه، در کردستان و بخشهایی از عراق عثمانی پیشروی کرد. در جنوب، حسینعلیمیرزا و پسرانش به سوی خلیجفارس حرکت کردند و در شرق، محمدولیمیرزا و بعدها عباسمیرزا گاه در نبرد با افغانها و ترکمانان پیروز شدند.
سیاست لشکرکشی دائمی این مزیت را برای فتحعلیشاه داشت که شاهزادگان رقیب را از مرکز دور نگه میداشت و توجه آنان را به فتوحات بیرونی معطوف میکرد؛ درنتیجه، فرصت کمتری برای رویارویی با یکدیگر یا اقدام علیه شاه مییافتند.
با وجود کاستیهای این نظام، انتصاب شاهزادگان به حکومت ایالات در ربع نخست قرن نوزدهم به دورهای از آرامش و بهبود نسبی انجامید؛ هرچند در عین حال، منبع تازهای از تنش در خاندان سلطنتی، بهویژه بر سر مسئله جانشینی، پدید آورد.
او در آغاز قرن نوزدهم خود را شاهنشاهی مقتدر میدید، اما حدود بیستوپنج سال بعد، در نظر بسیاری از ناظران به فرمانروای آسیبپذیر کشوری رو به افول تبدیل شده بود.
سیاست خارجی و روابط با قدرتهای همسایه
رویارویی با قدرتهای اروپایی همسایه، تجربهای تکاندهنده برای فتحعلیشاه بود. این مواجهه که در آغاز دوره گسترش امپراتوریهای اروپایی رخ داد، تصویر شاه را تغییر داد؛ او در آغاز قرن نوزدهم خود را شاهنشاهی مقتدر میدید، اما حدود بیستوپنج سال بعد، در نظر بسیاری از ناظران به فرمانروای آسیبپذیر کشوری رو به افول تبدیل شده بود.
مأموریتهای عثمانی در دربار ایران و دیدار فرستادگان افغان، ازبک و سند در شرق، ممالیک عراق و حکمرانان عرب تابع ایران در خلیجفارس، رویدادهایی آشنا بودند که به تقویت تصویر شاه به عنوان محور قلمروی تحت حاکمیتش کمک میکردند. اما رفتوآمد نمایندگان قدرتهای مسیحی اروپا تجربهای تازه بود و سرانجام محدودیتهای قدرت ایران و آسیبپذیریهای آن را برای شاه آشکار کرد.
نخستین مبادلات دیپلماتیک با بریتانیا و سپس فرانسه ناپلئونی، همزمان با الحاق گرجستان به روسیه در سال ۱۸۰۰ و شکست ایران در نخستین دوره جنگهای ایران و روسیه، از ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۳، صورت گرفت. در این دوره، دربار فتحعلیشاه به محل رفتوآمد اتحادهای زودگذر و رقابتهای پیچیده قدرتهای امپراتوری تبدیل شد.
فتحعلیشاه با احیای سبک پذیرایی دربار صفوی، تجملگرایی شخصی، تشریفات سختگیرانه دربار، لباسهای آراسته به جواهرات و رفتار شاهانه، تصویری از عظمت و قدرت سلطنتی به نمایش میگذاشت.
آغاز روابط جدی با بریتانیا
ورود مهدیعلیخان، فرستاده حاکم بمبئی، به تهران در سال ۱۷۹۹، توجه جدی فتحعلیشاه را به هند بریتانیا جلب کرد. گزارش این فرستاده درباره قدرت و ثروت بریتانیا، هرچند اغراقآمیز بود و مأموریت خود او نیز چندان معتبر به نظر نمیرسید، زمینه را برای استقبال مناسب از کاپیتان جان مالکوم فراهم کرد.
مالکوم در نوامبر ۱۸۰۰ به نمایندگی از فرماندار کل هند وارد ایران شد. پیشنهاد او برای اتحاد علیه زمانشاه درانی، حاکم کابل، با استقبال شاه روبهرو شد. فتحعلیشاه در آن زمان نگران بود که زمانشاه به خانهای نافرمان خراسان پناه دهد.
نمایش تشریفاتی و هدایای گرانقیمتی که مالکوم برای شاه، شاهزادگان قاجار و مقامات دربار آورده بود، فتحعلیشاه را تحت تأثیر قرار داد. شاه نیز در مقابل، با نمایش شکوه دربار و تشریفات سلطنتی، فرستاده بریتانیا را مجذوب کرد.
مالکوم تأکید داشت که هدایای شرکت هند شرقی، که هزینه هنگفتی برای این شرکت در بر داشت، صرفاً اشیای کمیاب و نفیس اهدایی فرماندار کل هند هستند. اما شاه ترجیح میداد آنها را «خراج» و «پیشکش» یک قدرت همسایه و فروتر تلقی کند.
فتحعلیشاه با احیای سبک پذیرایی دربار صفوی، تجملگرایی شخصی، تشریفات سختگیرانه دربار، لباسهای آراسته به جواهرات و رفتار شاهانه، تصویری از عظمت و قدرت سلطنتی به نمایش میگذاشت. پیشنهاد بریتانیا برای کمک مالی به ایران در صورت وقوع جنگ با همسایگان نیز احساس برتری شاه را تقویت کرد.
شاه که بیش از پیش به موقعیت راهبردی ایران آگاه شده و از بریتانیا سرخورده بود، به طرح ناپلئون برای فتح هند بریتانیا دل بست.
چرخش به سوی فرانسه ناپلئونی
این برداشت از اتحاد ایران و بریتانیا در سال ۱۸۰۴ با آزمونی جدی مواجه شد. هنگامی که شاه برای مقابله با روسیه خواهان کمک نظامی و مالی شد، بریتانیا از گسترش تعهدات پیمان ۱۸۰۱ به دفاع از ایران در جنگ با روسیه خودداری کرد.
فتحعلیشاه که در پی یافتن متحدی جایگزین در اروپای پرتلاطم آن روزگار بود، در سال ۱۸۰۶ از پیشنهاد پیشین فرانسه استقبال کرد و آمِدی ژوبر، فرستاده ناپلئون، را به حضور پذیرفت. شاه پیشنهاد کرد فرانسویها در خدمت ایران قرار گیرند و سپس فرستادهای از جانب خود را همراه ژوبر به فرانسه اعزام کرد.
شاه که بیش از پیش به موقعیت راهبردی ایران آگاه شده و از بریتانیا سرخورده بود، به طرح ناپلئون برای فتح هند بریتانیا دل بست؛ طرحی که در آن زمان عملی به نظر میرسید، اما درواقع با موانع بزرگی روبهرو بود.
در مقابل همکاری ایران، وعده داده شد که فرانسه به بازسازی و سازماندهی ارتش ایران، ساخت سلاح گرم و ایجاد توپخانهای مدرن کمک کند. نامههای ناپلئون جاهطلبیهایی شبیه آرزوهای نادرشاه را در ذهن فتحعلیشاه زنده کرد؛ شکست روسیه، بازپسگیری گرجستان و حتی مشارکت در غنایم احتمالی فتح هند.
پیمان فینکنشتاین در مه ۱۸۰۷ [۱۳ اردیبهشت ۱۱۸۶] مقرر میکرد که شاه روابط دیپلماتیک خود را با انگلستان قطع کند، فوراً به آن کشور اعلان جنگ دهد و عملیات نظامی را آغاز کند. همچنین عبور نیروهای فرانسوی از ایران و همکاری ایران در لشکرکشی به هند پیشبینی شده بود.
فتحعلیشاه که مجذوب ماجراجویی ناپلئون شده بود، مرتکب اشتباهی راهبردی شد؛ قلمروی آسیبپذیر خود را میان دو دشمن قدرتمند، روسیه و بریتانیا، قرار داد. او از این واقعیت غافل بود که متحد فرانسویاش تقریباً بلافاصله پس از پیمان فینکنشتاین، در ژوئیه ۱۸۰۷، با روسیه وارد اتحاد شد و پیمان دوستی تیلسیت را امضا کرد.
فتحعلیشاه مأموریت هارفورد جونز را که از سوی دولت لندن اعزام شده بود، نماینده قدرتی همتراز با سلطنت خود میدانست.
ناکامی اتحاد با فرانسه و بازگشت به بریتانیا
با وجود امیدهای شاه، مأموریت گاردان در سالهای ۱۸۰۸ و ۱۸۰۹ و موفقیت نسبی او در آموزش و تجهیز ارتش ایران به سلاحهای مدرن، جایگزین مناسبی برای وعده فرانسه در زمینه تضمین تمامیت ارضی ایران نبود.
در سال ۱۸۰۸، فتحعلیشاه تحت فشار عباسمیرزا از پذیرش دومین مأموریت مالکوم خودداری کرد و پیشنهاد اتحاد تازه بریتانیا علیه فرانسه را نپذیرفت؛ آن هم با وجود تهدید ضمنی بریتانیا به اقدام نظامی. شاه همچنان امیدوار بود که میانجیگری فرانسه با روسیه به سود ایران نتیجه دهد.
اما تا فوریه ۱۸۰۹، شاه دیگر اعتمادی به حسن نیت ناپلئون نداشت. در چرخشی چشمگیر در سیاست خارجی، از پیشنهاد اتحاد بریتانیا استقبال کرد و هارفورد جونز بریدجز، فرستاده بریتانیا از لندن، را در تهران به حضور پذیرفت؛ آن هم تنها یک روز پس از آنکه ژنرال گاردان و هیأت فرانسوی در اعتراض پایتخت را ترک کردند.
این تغییر موضع تا حدی از نگرانی شاه درباره مداخله نظامی بریتانیا در خلیجفارس و اشغال جزیره خارک ناشی میشد. افزون بر این، گرایش طرفدار بریتانیا در دستگاه قاجار، به رهبری حاجی میرزا حسین امینالدوله و میرزا عیسی قائممقام، شاه را متقاعد کرد که اتکا به متحدی غیرقابل پیشبینی مانند ناپلئون بیفایده است.
فتحعلیشاه مأموریت هارفورد جونز را که از سوی دولت لندن اعزام شده بود، نماینده قدرتی همتراز با سلطنت خود میدانست؛ از همین رو، آن را بر مأموریت مالکوم ترجیح میداد که بهدرستی نماینده منافع تجاری شرکت هند شرقی تلقی میشد. رقابت و خصومت پنهان میان این دو نماینده بریتانیا نیز به تقویت این برداشت کمک کرد.
شاه نوشته بود که دوستی ایران و فرانسه، با وجود فاصله جغرافیایی، چنان پیوندی میان دو کشور پدید آورده بود که مایه شگفتی جهانیان و حسادت پادشاهان شده بود؛ اما غفلت ناپلئون سبب شده بود ایران دوستان دیگر خود را از دست بدهد.
شاه و وزیرانش، درحالیکه امکان اتحاد با فرانسه را کاملاً کنار نگذاشته بودند، از رقابت میان شرکت هند شرقی و وزارت خارجه بریتانیا برای کسب کمکهای مالی و نظامی بهره بردند.
فتحعلیشاه سپس میرزا ابوالحسنخان ایلچی شیرازی را به لندن فرستاد تا خواستههای خود را پیگیری کند. در پاسخ، سر گور اوزلی، فرستاده فوقالعاده بریتانیا، در ۱۰ نوامبر ۱۸۱۱ [۱۸ آبان ۱۱۹۰] وارد تهران شد تا پیمان دوم ایران و بریتانیا را نهایی کند و میان ایران و روسیه برای برقراری صلح میانجیگری کند.
نامه فتحعلیشاه به ناپلئون در همان تاریخ، هم سرخوردگی عمیق او از وعدههای عملنشده فرانسه را نشان میداد و هم تلاش سنجیدهاش برای توجیه تغییر سیاست خارجی. شاه نوشته بود که دوستی ایران و فرانسه، با وجود فاصله جغرافیایی، چنان پیوندی میان دو کشور پدید آورده بود که مایه شگفتی جهانیان و حسادت پادشاهان شده بود؛ اما غفلت ناپلئون سبب شده بود ایران دوستان دیگر خود را از دست بدهد و اکنون بهجای آن دوستی، گرفتار ناامیدی و سرزنش شود.
مهمترین نتایج مأموریت اوزلی، انعقاد پیمان قطعی ایران و بریتانیا و میانجیگری بریتانیا برای امضای عهدنامه گلستان با روسیه در سال ۱۸۱۳ بود.
عهدنامه گلستان به از دست رفتن سرزمینهای مهم ایران در قفقاز انجامید و کشور را بیش از پیش در معرض توسعهطلبی روسیه و رفتارهای مداخلهجویانه بریتانیا قرار داد. بااینحال، ماده چهارم پیمان حق تعیین ولیعهد را برای شاه محفوظ میداشت و به امپراتور روسیه اجازه میداد در صورت بروز مخالفت با جانشین منتخب، برای سرکوب مخالفان به او کمک کند؛ اقدامی که بنا بر متن پیمان، قرار بود قدرت ایران را افزایش دهد.
با وجود پیامدهای دوگانه این تجربه دیپلماتیک و از دست رفتن قلمروی ایران، فتحعلیشاه و وزیرانش را باید به دلیل مانورهای دیپلماتیک و تصمیم نهایی برای جلب تعهد مالی و کمک نظامی بریتانیا در برابر برتری نظامی روسیه نیز در نظر گرفت.
فراخوان علمای دینی برای جهاد، شور و هیجان عمومی گستردهای برانگیخته بود. شاه میدانست مخالفت با جنگ ممکن است به ناآرامی داخلی و حتی سقوط سلطنتش منجر شود.
جنگ دوم با روسیه و عهدنامه ترکمانچای
پس از پایان جنگهای ناپلئونی، فتحعلیشاه با توجه به محدودیتهای نظامی ایران و کاهش علاقه بریتانیا به امور کشور، ترجیح داد روابط دیپلماتیک با اروپا را در حداقل نگه دارد. بااینحال، به فتوحات پسرانش رضایت میداد؛ حسنعلیمیرزا در سال ۱۸۱۶ هرات را موقتاً تصرف کرد و محمدعلیمیرزا و عباسمیرزا نیز در فاصله سالهای ۱۸۱۹ تا ۱۸۲۳ در جنگ با عثمانیها در عراق و آناتولی شرقی موفقیتهایی به دست آوردند.
فتحعلیشاه میکوشید از درگیری دوباره با روسیه پرهیز کند، اما در ماههای منتهی به دومین دوره جنگهای ایران و روسیه، در سالهای ۱۸۲۶ و ۱۸۲۷، سرانجام برخلاف تشخیص خود در برابر جناح طرفدار جنگ در دربار تسلیم شد. این جناح به رهبری اللهیارخان آصفالدوله فعالیت میکرد و عباسمیرزا نیز از آن پشتیبانی میکرد.
فراخوان علمای دینی برای جهاد، شور و هیجان عمومی گستردهای برانگیخته بود. شاه میدانست مخالفت با جنگ ممکن است به ناآرامی داخلی و حتی سقوط سلطنتش منجر شود.
شورای جنگی که در بهار ۱۸۲۶ در سلطانیه و در حضور شاه تشکیل شد، نتوانست راهحل مؤثری برای شکستهای ایران در میدان نبرد پیدا کند. اختلاف میان شاهزادگان، نبود فرماندهی نظامی کارآمد و بیش از همه، بیمیلی شدید شاه به صرف هزینه برای تجهیز دوباره ارتش آذربایجان یا تشکیل سوارهنظام نامنظم جدید در تبریز، از عوامل اصلی ناکامی بودند.
خست شاه که با افزایش سن شدیدتر شده بود، در رفتارهای مختلفی آشکار میشد؛ ازجمله اینکه هدایای شاهزاده منشیکوف، فرستاده روسیه، را به عباسمیرزا فروخت. او همچنین هنگامی که ولیعهد درخواست فوری روسیه برای پرداخت غرامت سنگین جنگ را به اطلاعش رساند، خشمگین شد.
فتحعلیشاه به عباسمیرزا نوشته بود: «اگر به خواست خداوند، سعادت زیارت آستان ما را پیدا کنی، با چشم بصیرت خواهی دید که چگونه هر آنچه اندوخته شده بود، یکباره پراکنده شد و هرچه پسانداز شده بود، بهکلی کاهش یافت.»
با امضای عهدنامه ترکمانچای در فوریه ۱۸۲۸ [۱ اسفند ۱۲۰۶]، شاه نهتنها از شکست نظامی و ازدسترفتن موقت تبریز عمیقاً آزرده بود، بلکه با تعهد پرداخت چهار میلیون پوند غرامت جنگی نیز مواجه شد.
تنها با ترغیب بریتانیا بود که شاه خسیس، در شرایط ورشکستگی خزانه دولت، با اکراه بخش بزرگی از گنجینه سلطنتی خود را برای پرداخت غرامت واگذار کرد. فتحعلیشاه از جان مکدونالد، فرستاده بریتانیا در تبریز، و جان مکنیل، کنسول بریتانیا در تهران، کمک خواست و دستکم توانست تضمینهایی دریافت کند که روسها از غرامت جنگی برای پیشروی بیشتر در قلمروی ایران استفاده نکنند. این نگرانی جدی وجود داشت که خانهای ناراضی آذربایجان حاضر باشند به روسها برای حرکت به سوی پایتخت کمک کنند.
نامههای شاه به عباسمیرزا در جریان مذاکرات مربوط به پرداخت غرامت، تأثیر جنگ بر خزانه سلطنتی و روحیه شاه را بهروشنی نشان میدهد. او نوشته بود: «اگر به خواست خداوند، سعادت زیارت آستان ما را پیدا کنی، با چشم بصیرت خواهی دید که چگونه هر آنچه اندوخته شده بود، یکباره پراکنده شد و هرچه پسانداز شده بود، بهکلی کاهش یافت.»
شخصیت، فرهنگ سیاسی و تصویر عمومی شاه
بیشتر اروپاییانی که به حضور فتحعلیشاه میرسیدند، بهندرت میتوانستند از ظاهر رسمی و جدی او فراتر بروند. یکی از استثناها جان مالکوم بود که در سال ۱۸۰۰، در اوج قدرت شاه، با او دیدار کرد.
مالکوم شاه را مردی «بلندتر از حد متوسط، اندکی بیش از سیساله، با پوستی نسبتاً روشن، چهرهای متناسب و زیبا و سیمایی نشاندهنده هوش و زیرکی» توصیف کرد. ریش سلطنتی او که به بلندی فوقالعاده، سیاهی و درخشندگی شهرت داشت و لباسش که با جواهرات بسیار بزرگ پوشیده شده بود و پرتوهای خورشید بر آنها میتابید، به گفته مالکوم «از وصف بیرون بود».
فتحعلیشاه در دیدار با فرستادگان اروپایی مشتاق بود درباره اروپا و تحولات سیاسی آن در آستانه دوران ناپلئون اطلاعات کسب کند.
شاه گاه برای آنکه تأثیر بیشتری بر بازدیدکنندگان خارجی بگذارد، از یکی از وزیرانش میخواست بررسی کند که آیا آنان از ظاهر او تعریف و تمجید کردهاند یا نه.
با وجود تشریفات و ظاهر افسانهای دربار، فتحعلیشاه در دیدار با فرستادگان اروپایی مشتاق بود درباره اروپا و تحولات سیاسی آن در آستانه دوران ناپلئون اطلاعات کسب کند. در روایت مالکوم، شاه فردی هوشیار و کنجکاو بود، هرچند گاهی خودپسندیاش نیز آشکار میشد.
او درباره درستی این ادعا پرسید که شرکت هند شرقی ثروت هند را غارت میکند؛ از قدرت ژنرال فرانسوی، بناپارت، و معادن طلای آمریکای جنوبی پرسوجو کرد و به هنرها و صنایع اروپا علاقه نشان داد. سپس با تأکید بر قدرت ارتش خود، از اهمیت حفظ توان شمشیرها و نیزههای سربازان سخن گفت.
شاه از آگاهی تاریخی مالکوم درباره پیشینه ایل قاجار و خاندان سلطنتی شگفتزده شد و درباره خاندان سلطنتی بریتانیا، حکومت و مردم آن کشور پرسید. وقتی مالکوم معنای آزادی در انگلستان را توضیح داد، شاه گفت که پادشاه بریتانیا، آنطور که او میفهمد، صرفاً «نخستین کدخدای کشور» است.
فتحعلیشاه در ادامه اظهار داشت که چنین نظامی از قدرت، دوام دارد اما لذت و بهرهای در آن نیست؛ درحالیکه قدرت مطلق او بر اتباعش، قدرتی واقعی است اما از دوام چندانی برخوردار نیست.
این روحیه در دیدار هارفورد جونز در فوریه ۱۸۰۹ نیز آشکار بود. شاه با اعتمادبهنفس خواست نامه پادشاه انگلستان را بر لبه تختش بگذارند و هدایای فرستاده، ازجمله الماسی بزرگ به ارزش ۲۵ هزار پوند و جعبهای از چوب آبنوس که صحنه نبرد ترافالگار روی آن با عاج حکاکی شده بود، بر نخستین پله تخت طاووس قرار گیرند.
عباسمیرزا که در اردو حضور داشت، از طریق میانجیگری جونز میکوشید پدرش را به اختصاص بودجه بیشتر برای جنگ با روسیه متقاعد کند.
جونز هنگام همراهی شاه از اردوی سلطانیه به چمن اوجان در شمال تبریز، سخنان او درباره دودمان و حکومتش را ثبت کرد. فتحعلیشاه پس از شنیدن خاطرات جونز از لطفعلیخان زند، با لحنی مشروط از رفتار وحشیانه آقامحمدخان با شاهزاده زند ابراز تأسف کرد؛ اما گفت تردیدی ندارد که خود او نیز برای حفظ امنیتش لطفعلیخان را میکشت. بااینحال، افزود: «مرگ او نباید به آن شکلی میبود که عمویم بر او تحمیل کرد.» سپس با بزرگواری لطفعلیخان را «شیری راستین و نجیب» خواند.
در موقعیتی دیگر، عباسمیرزا که در اردو حضور داشت، از طریق میانجیگری جونز میکوشید پدرش را به اختصاص بودجه بیشتر برای جنگ با روسیه متقاعد کند. شاه در پاسخ، از کمبود منابع مالی خود سخن گفت و اظهار داشت که برخی او را ثروتمند میدانند، اما درآمد ایالات حتی کفاف هزینههای حکومت را هم نمیدهد.
به گفته شاه، در نوروز برای او هدایایی مانند اسب، شتر، قاطر، گوسفند، شال و مروارید میفرستادند، نه پول نقد. او با خنده افزود که زنانش دو قلم آخر را از او میگرفتند. شاه گفت جواهرات فراوانی دارد، اما این سنگها در شرایطی که برای جنگ پول لازم است، چه ارزشی دارند؟
هرچند این سخنان ممکن است تا حدی ناشی از خست مشهور شاه باشد، محدودیت مالی دولت در تأمین هزینههای سنگین جنگ نیز واقعیتی انکارناپذیر بود.
فتحعلیشاه در دیدارهایش از جونز درباره جغرافیای انگلستان، زندگی روزمره مردم، نظام پارلمانی و خاندان سلطنتی بریتانیا نیز پرسوجو میکرد. او به آینده سلطنت، احتمال رسیدن یک ملکه به تخت پس از جرج چهارم، محدودیت اختیارات پادشاه و رابطه او با پارلمان علاقه نشان میداد. همچنین درباره رابطه دولت بریتانیا با شرکت هند شرقی، انقلاب فرانسه و جمهوریخواهی پرسید.
شاه درباره نظام سیاسی بریتانیا گفته بود که میتواند بفهمد کشوری با مقررات انگلستان چگونه قادر است کارهایی را که جونز شرح میدهد انجام دهد؛ اما نمیداند اگر فردا بخواهد چنین نظامی را در ایران برقرار کند، مردم چگونه زندگی خواهند کرد.
جهان جدید، یا به تعبیر آن روزگار «ینگه دنیا»، و جغرافیا و نظام حکومتی آن نیز برای شاه و شاهزادگان حاکم جذابیت داشت. احتمال دارد جونز درباره انقلاب آمریکا و پایان سلطه بریتانیا بر مستعمرات آمریکایی اطلاعات کاملی به شاه نداده باشد؛ اما پرسشهای فتحعلیشاه چنان دقیق بود که جونز ناچار شد اذعان کند شاه نهفقط ذهنی نیرومند، بلکه ذهنی بسیار دلپذیر داشت و اظهارنظرها و استنباطهایش از قدرت قابلتوجهی برای تأمل حکایت میکرد.
شاه درباره نظام سیاسی بریتانیا گفته بود که میتواند بفهمد کشوری با مقررات انگلستان چگونه قادر است کارهایی را که جونز شرح میدهد انجام دهد؛ اما نمیداند اگر فردا بخواهد چنین نظامی را در ایران برقرار کند، مردم چگونه زندگی خواهند کرد و آیا اصلاً حکومتی باقی خواهد ماند یا نه.
او در توضیح نگرانی خود از اصلاحات به سبک اروپایی گفت اگر در تهران مجلس تشکیل دهد و تمام اختیار مالیاتگیری را به آن واگذار کند، دیگر حتی یک سکه هم به دستش نخواهد رسید؛ زیرا «هیچ ایرانی پول از دست نمیدهد، مگر آنکه مجبورش کنند».
به باور شاه، شکلگیری چنین حکومتی و چنین مردمی به زمان زیادی نیاز داشت. او نظام ایران را سادهتر از نظام انگلستان میدانست و معتقد بود مردم آن را بهسرعت درک میکنند. فتحعلیشاه همچنین ادعا میکرد که ایران از زمان جلوس او به تخت، در چارچوب همین قوانین و نظام حکومتی پیشرفت زیادی کرده است.
این مقایسه، که شاید نخستین مقایسه سلطنتی میان حکومت نمایندگی در اروپا و استبداد سلطنتی در ایران باشد، هم رضایت شاه از نظام موجود را نشان میدهد و هم دوراهی او را در مواجهه با تغییرات، آن هم در شرایطی که کشورش با تهدیدهای قدرتمند خارجی روبهرو بود.
شاه در سال ۱۸۱۲ از اوزلی درباره پیشرفتهای دیگر اروپا، ازجمله خدمات پستی انگلستان و راههای افزایش درآمد دولت، پرسید. حتی از سفیر خواست طرحی مکتوب برای بهبود ارتباطات در قلمروی ایران تهیه کند. اما اصلاحات پستی، مانند کالسکهای که اوزلی از انگلستان برای شاه آورده بود، تنها برای مدتی کوتاه هیجان شاه را برانگیخت و سپس به فراموشی سپرده شد.
اوزلی، با اشاره به «هوش قابلتوجه و قدرت درک سریع» شاه، خاطرنشان کرد که او درباره وضعیت علوم در انگلستان کنجکاوی فراوانی داشت.
دگرگونی تصویر شاه در نگاه اروپاییان
فرستادگان بعدی بریتانیا نیز، با تفاوتهایی جزئی، شخصیت عمومی شاه و شیوه پذیرایی در دربار او را توصیف کردند. سر گور اوزلی و نویسندگانی چون ویلیام اوزلی و جیمز موریه، فتحعلیشاه را مردی نشان میدادند که به عادتهای روزمره، خلقوخوی شاد، اردوهای فصلی، جواهرات، شکار و لذتهای شخصی علاقه داشت و گاه نیز دچار خشم میشد.
ویلیام اوزلی، با اشاره به «هوش قابلتوجه و قدرت درک سریع» شاه، خاطرنشان کرد که او درباره وضعیت علوم در انگلستان کنجکاوی فراوانی داشت و میخواست دستاوردهای هنری و صنعتی اروپا را وارد کشورش کند. بااینحال، اوزلی همچنین نوشت که شاه از حسادتهای کوچک وزیران و تشریفات محافظهکارانه آنان چنان به ستوه آمده بود که یکبار علناً به آنان گفت عناوین و القابشان را به بعضی از سگهای خود خواهد داد.
در دهه ۱۸۲۰ و اوایل دهه ۱۸۳۰، تصویر فتحعلیشاه در نگاه غربیها بهتدریج تغییر کرد. شکست ایران از روسیه و وابستگی فزاینده کشور به بریتانیا برای صلح و حمایت، از شکوه پیشین شاه کاست.
در جریان مذاکرات عهدنامه گلستان، مقایسه جسورانه گور اوزلی میان شاه ایران و سلطان عثمانی، فتحعلیشاه را خشمگین کرد. در دو سفرنامه جیمز موریه که طی پنج سال نوشته شدند، دگرگونی تصویر شاه و دربارش زمینهای برای ترسیم طنزآمیز او در رمان مشهور حاجیبابای اصفهانی فراهم کرد.
فتحعلیشاه سالخورده دیگر پادشاهی بیرقیب و باشکوه به شمار نمیرفت؛ بلکه فرمانروایی متزلزل و دمدمیمزاج از دودمانی رو به زوال بود که درگیر آشفتگیهای داخلی و بینالمللی شده بود.
هنگامی که جیمز بیلی فریزر در اوایل دهه ۱۸۳۰ درباره شاه و دربار ایران نوشت، فتحعلیشاه سالخورده دیگر پادشاهی بیرقیب و باشکوه به شمار نمیرفت؛ بلکه فرمانروایی متزلزل و دمدمیمزاج از دودمانی رو به زوال بود که درگیر آشفتگیهای داخلی و بینالمللی شده بود.
فریزر شاه را ذاتاً غیرجنگجو و فاقد شجاعت شخصی چشمگیر توصیف کرد. به نوشته او، فتحعلیشاه «فرزند بخت» بود که به اعمال قدرت نامحدود عادت داشت و ذهنش نه در مدرسه سختیها پرورش یافته بود و نه از ابتدا از نیرویی چشمگیر برخوردار بود.
فریزر شاه را در باورهای دینی صادق، پدری خوب و فردی معتدل میدانست؛ اما او را به دلیل «میل سیریناپذیر به انباشت ثروت» سرزنش میکرد. به عقیده فریزر، این خصلت نهتنها بیش از تلاشهای دشمنان به کشور شاه آسیب میزد، بلکه او را به جایی رسانده بود که دختران و حتی همسران خود را در برابر مبالغ هنگفت به مردانی، عموماً از طبقات بلندپایه، واگذار میکرد؛ آن هم در شرایطی که رضایت هیچیک از طرفین لزوماً جلب نمیشد.
با وجود چنین تصویر منفیای، فتحعلیشاه در داخل کشور همچنان شکوه سلطنتی خود را حفظ کرد. دستکم در بیستوپنج سال نخست حکومتش، نیروهای مخالف داخلی نتوانستند این تصویر را بهطور جدی به چالش بکشند.
خلقوخوی ملایم او، در مقایسه با آقامحمدخان و برخی از پسرانش، با فعالیتهای بیرون از دربار، شکار، رژههای نظامی، زنان حرمسرا، تشریفات پذیرایی، تجمل دربار و علاقه به مالکیت و نمایش پرزرقوبرق جواهرات همراه بود.
برخی ویژگیهای زندگی ایلی قاجاری در شخصیت او باقی مانده بود و در کنار ظرافت و آداب فرهنگ درباری دیده میشد. شاه با وجود اقامت سالانه در اردوگاههای تابستانی، سختی لشکرکشیها را به پسران بلندپرواز و جنگاورش واگذار میکرد و خود ترجیح میداد از موسیقی و رقص در حرمسرا لذت ببرد، برای نقاشیهای باشکوهش ژست بگیرد یا با شاعران و دانشمندان دربار گفتوگو کند.
او تیراندازی ماهر و سوارکاری ممتاز بود و با پیچیدگیهای زندگی در اردوگاه آشنایی داشت؛ اما غریزه جنگاوریاش بیشتر در شکار مجال بروز پیدا میکرد. بهندرت شخصاً فرماندهی نیروها را در نبردهای بزرگ، بهویژه در جنگ با روسیه، برعهده میگرفت؛ شاید به این دلیل که از اسارت بیم داشت.
چه زندگی در پایتخت زندیه در دوران ولیعهدی او را با لذتهای دنیوی آشنا کرده باشد و چه این گرایشها ریشه در خودشیفتگی ذاتیاش داشته باشند، فتحعلیشاه میتوانست بهراحتی میان زندگی خشن در چادرهای ایلی و تجمل کاخ سلطنتی رفتوآمد کند.
القاب سلطنتی و نمایش شکوه پادشاهی
فتحعلیشاه برخلاف آقامحمدخان، که به سادهزیستی و خشونت شهرت داشت، به القاب ستایشآمیز و عناوین تشریفاتی علاقهمند بود. در آغاز سلطنت، در یکی از تواریخ درباری از او صرفاً با عنوان «شاهزاده اعظم» یاد شده بود؛ اما بهسرعت در نوشتههای مورخانی چون دنبلی و خاوری، لقب «شاهنشاه» برای او به کار رفت و اندکی بعد عنوان «خاقان» نیز به القابش افزوده شد.
ظاهراً عنوان خاقان ابتدا برای رقابت با سلطان عثمانی به کار رفت. لقب شاهنشاه جایگاه امپراتوری فتحعلیشاه را در نظام سلطنتی ایران نشان میداد؛ نظامی که در آن عباسمیرزا و محمدعلیمیرزا نیز گاه با عنوان شاه خطاب میشدند. این امر از آگاهی دربار قاجار نسبت به میراث کهن پادشاهی ایران حکایت داشت.
در مقابل، لقب خاقان که تقریباً مترادف با نام فتحعلیشاه شد، به جایگاه او به عنوان رئیس عالی همه قبایل و نیز تبار ترکومغولی خاندان قاجار اشاره داشت. بعدها این لقب به صورت پسنگرانه برای نیاکان شاه نیز به کار رفت و سپس به طور مکرر به جانشینان تاجدار او اطلاق شد تا توالی سلطنتی دودمان را نشان دهد.
عنوان دارالخلافه همچنین ممکن است متضمن ادعایی درباره اقتدار سلطنتی شیعی باشد؛ ادعایی که از اواخر قرن هجدهم میتوانست در رقابت با ادعای خلافت سنی عثمانی معنا پیدا کند.
تهران، پایتخت قاجار، عنوان رسمی «دارالخلافه» داشت و از این طریق به عنوان مرکز اقتدار عالی از تبریز، محل اقامت ولیعهد عباسمیرزا، و اصفهان، پایتخت صفوی و یکی از مهمترین مراکز روحانیت در دوره قاجار، متمایز میشد. این دو شهر، همراه با هرات که اهمیت راهبردی داشت، از دوره صفوی عنوان «دارالسلطنه» را حفظ کرده بودند.
عنوان دارالخلافه همچنین ممکن است متضمن ادعایی درباره اقتدار سلطنتی شیعی باشد؛ ادعایی که از اواخر قرن هجدهم میتوانست در رقابت با ادعای خلافت سنی عثمانی معنا پیدا کند. این عنوان، افزون بر آن، مکملی تشریفاتی برای ادعای جمعی علمای شیعه درباره ولایت و سرپرستی شرعی در دوران غیبت امام دوازدهم به شمار میرفت.
عناوین دیگری با ارجاعات اسطورهای، اسلامی، کتاب مقدسی و تاریخی، از سنتهای ایرانی و ترکومغولی، نیز در فرمانهای سلطنتی، اسناد رسمی، مکاتبات خارجی و تواریخ به نام شاه و خاندانش افزوده میشدند.
نامگذاری پسران شاه نیز از تغییر ذائقه دربار حکایت داشت. پسران بزرگتر اغلب به نام امامان شیعه یا نیاکان ایلی نامیده میشدند؛ در نام گروهی از آنان پسوند «قلی»، به معنای بنده، نیز دیده میشد. اما برخی از پسران کوچکتر نام قهرمانان شاهنامه را داشتند.
بیشتر پسران بزرگ شاه و شماری از همسران و دختران محبوبش، فارغ از میزان اهمیت و جایگاه واقعیشان، از القاب تشریفاتی برخوردار بودند. در مقابل، عناوین وزیران ارشد اغلب با وظایف رسمی آنان تناسب داشت.
در دربار شاه، خوشنویسان، نقاشان، موسیقیدانان، تذهیبکاران، جواهرسازان و صنعتگران بسیاری رفتوآمد داشتند.
تصویرسازی سلطنتی و هنر دربار
برای تجلیل از سلطنت، آثار تصویری فراوانی از فتحعلیشاه و دربارش تولید شد. نقشبرجستههای صخرهای، که اغلب در مجاورت آثار دوره ساسانی در ری، فارس و کرمانشاه قرار داشتند، نشاندهنده تمایل شاه قاجار به معرفی خود به عنوان وارث امپراتوری باستانی ایران بودند. یکی از این نقشبرجستهها را محمدعلیمیرزا به شکلی ناشیانه روی نقشبرجسته ساسانی طاقبستان اجرا کرد.
خاطره ایران باستان در سنت تاریخی و حماسی کشور حفظ شده بود و از طریق ادیبان درباری، که بسیاری از آنان از دوره زندیه نیز به قاجارها خدمت میکردند، به دربار جدید انتقال یافته بود. این میراث در ذهن کنجکاو شاه و وزیرانش معنای تازهای پیدا کرد؛ بهویژه هنگامی که آنان میدیدند بازدیدکنندگان اروپایی مانند جونز، برادران اوزلی و هنرمندانی چون رابرت کر پورتر به آثار باستانی مانند تختجمشید توجه نشان میدهند و در جستوجوی شواهدی از آیینهای کهن و شکوه سلطنتی گذشته هستند.
نقاشیهای بزرگ از شاه در ژستهای باشکوه و با لباسهای بسیار پرزرقوبرق، و نیز تصاویری از مراسم سلام سلطنتی با حضور شاهزادگان، وزیران و فرستادگان خارجی، نهفقط برای رضایت شخصی شاه، بلکه برای نمایش عمومی به رعایای او تهیه میشدند. این نقاشیهای هماندازه انسان، با وجود مخالفت سنت اسلامی با بازنمایی پیکره انسان، در فضاهای عمومی نیز به نمایش درمیآمدند.
شاه از مکتب پررونق نقاشان سلطنتی حمایت میکرد و شماری از این آثار را به عنوان هدیه سلطنتی به کلکته، لندن، پاریس و سنپترزبورگ، همچنین به دربار شاهزادگان و حکمرانان محلی در داخل کشور و سرزمینهای همسایه میفرستاد.
محبوبیت تصاویر شاه به نقاشیهای بزرگ محدود نبود؛ تصاویر مینیاتوری ظریفی نیز روی قلیانها، گلدانها و شیشههای رنگی پنجرهها ساخته میشد. فضای داخلی کاخها با نقاشیهای دیواری از مراسم پذیرایی سلطنتی، شکار و ضیافتها تزئین شده بود. در بخشهایی از حرمسرا نیز تصاویری از زنان موسیقیدان، خواننده و سرگرمکننده به سبک دوره زندیه دیده میشد.
در دربار شاه، خوشنویسان، نقاشان، موسیقیدانان، تذهیبکاران، جواهرسازان و صنعتگران بسیاری رفتوآمد داشتند. مجموعه آثار چشمگیر آنان نشاندهنده رونق هنری این دوره است.
دوره فتحعلیشاه شاهد گسترش ساختوسازهای سلطنتی و نوآوریهای معماری نیز بود.
ساختوساز و معماری
دوره فتحعلیشاه شاهد گسترش ساختوسازهای سلطنتی و نوآوریهای معماری نیز بود. این بناها سلیقه شاه و شیوه حمایت او از هنر و معماری را نشان میدادند.
در مجموعه گلستان تهران، عمارتهای تازه، فضاهای خصوصی حرمسرا، تالار پذیرایی عمومی و باغهای طراحیشده ایجاد شد. بناهای موجود گسترش یافتند و تزئین شدند و ارگ تهران نیز بازسازی شد.
در اطراف دیوارهای گسترشیافته شهر، استحکامات و دروازههای جدید ساخته شد. بازار تهران بازسازی شد و محلههای تازه شهری با خانههای اعیان و اشراف پدید آمدند.
کاخها و باغهای دیگری نیز در اطراف پایتخت ساخته یا مرمت شدند؛ ازجمله کاخ سلیمانیه در کرج، قصر قاجار در شمال تهران و عمارت تفریحی سلطانیه که محل اردوگاه تابستانی شاه بود. شاهزادگان حاکم نیز کاخها و ساختمانهای عمومی خود را بنا کردند.
بااینحال، تلاشهای شاه به طرحی منسجم برای تبدیل تهران به کلانشهری جدید منجر نشد. تهران از نظر اقتصادی، جمعیتی و فرهنگی همچنان از تبریز و اصفهان عقبتر بود.
حمایت مذهبی شاه شامل ساخت و توسعه مساجد سلطنتی تهران، ازجمله مسجد شاه، و مساجد و مدارس دینی در کاشان، اصفهان و شهرهای دیگر میشد. همچنین حرمهای امام علی (ع)، امام حسین (ع) و عباس بن علی در شهرهای مقدس عراق عثمانی با هزینهای هنگفت مرمت و طلاکاری شدند.
فتحعلیشاه برای تقویت تصویر خود به عنوان حامی تشیع، به گسترش و زیباسازی حرم حضرت معصومه در قم و حرم امام علیبنموسیالرضا (ع) در مشهد نیز توجه ویژهای داشت.
ادبیات، شعر و محافل علمی
فتحعلیشاه با احیای سنت دیرینه حمایت سلطنتی از ادبیات و دانش، دربار خود را به مرکزی برای گردهمایی شاعران و ادیبان تبدیل کرد. بسیاری از آنان از توجه شخصی شاه برخوردار بودند و مستمری دولتی دریافت میکردند.
این گروه مجموعهای ناهمگون از بازماندگان دربار زندیه و محافل ادبی اصفهان و تبریز بودند که در فضای مساعد فرهنگی و آداب درباری دوران فتحعلیشاه رشد کردند.
جنبش ادبی این دوره با چهرههایی چون فتحعلیخان صبا، عبدالوهّاب معتمدالدوله نشاط، عبدالرازق دنبلی ملقب به مفتون، میرزا محمدفاضلخان گروسی، میرزا صادق وقایعنگار مروزی، فضلالله خاوری و بعدها میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی شناخته میشود. این گروه انجمن خاقان را تشکیل دادند که به احیای سبک استادان کلاسیک شعر فارسی شهرت داشت.
احمدمیرزا عضدالدوله درباره او مینویسد که هرگاه در مجلسی بحث به موضوعی علمی میرسید، شاه با هر گروه چنان سخن میگفت که گویی سالها در آن زمینه مطالعه کرده است.
در چارچوب نوعی ملیگرایی فرهنگی، صبا، ملکالشعرای دربار، منظومه مشهور شاهنشاهنامه را سرود؛ اثری که در رقابت با شاهنامه فردوسی، دستاوردهای فتحعلیشاه و خاندانش را در ۷۰ هزار بیت روایت میکرد. این اثر، با وجود سبک قابلتوجه و اسطورهسازی درباره تاریخ قاجار، همیشه در پی بازنمایی تاریخی قهرمان خود نبود. برای مثال، در روایت جنگ با روسیه، شکستهای ایران به شکلی بازتاب یافته بود که با هدف تجلیل از شاه تناسب داشت.
ردپای علایق فتحعلیشاه در آثار دیگری از این محفل ادبی نیز دیده میشود. او خود دیوانی با عنوان کلامالملوک، ملوکالکلام و با تخلص «خاقان» داشت؛ اما استعداد شعریاش محدود بود و اشعارش، حتی پس از آنکه احتمالاً افراد مختلفی در تدوین و اصلاح آنها دخالت کردند، از نظر ادبی ساده و فاقد احساسات عمیق و صادقانه باقی ماند.
شاه آموزش رسمی چندانی ندیده بود و توانایی شعرسرایی را بیشتر از طریق معاشرت با ادیبان دربار کسب کرده بود. احمدمیرزا عضدالدوله درباره او مینویسد که هرگاه در مجلسی بحث به موضوعی علمی میرسید، شاه با هر گروه چنان سخن میگفت که گویی سالها در آن زمینه مطالعه کرده است. اما این دانش حاصل آموزش رسمی نبود؛ بلکه از راه شنیدن و حفظ مطالب در گفتوگو با اهل علم و پرسوجو درباره آثار و جایگاه ادیبان به دست آمده بود.
«تاریخ» از موضوعات محبوب شاه بود. او قاری ویژهای داشت که هنگام سوارکاری با صدای بلند شاهنامه میخواند. فتحعلیشاه همچنین در گفتوگو با مالکوم، جونز و برادران اوزلی با ادبیات، تاریخ و تحولات مذهبی اروپا آشنا میشد.
فتحعلیشاه فردی خرافاتی بود و مانند بسیاری از جانشینانش، برای تعیین ساعت سعد فعالیتهای مهم و تعبیر خوابهایش به منجم دربار مراجعه میکرد.
باورهای مذهبی و رابطه با علما
فتحعلیشاه فردی خرافاتی بود و مانند بسیاری از جانشینانش، برای تعیین ساعت سعد فعالیتهای مهم و تعبیر خوابهایش به منجم دربار مراجعه میکرد. این ویژگی میتواند بخشی از نگرانیها و تناقضهای سیاسی او را توضیح دهد.
او شیعهای معتقد بود و برای روحانیان احترام زیادی قائل میشد، اما در عین حال کوشید امتیازات سلطنتی را در برابر افزایش نفوذ عمومی علما حفظ کند.
شاه از جایگاه بالای مجتهدان و نفوذ آنان در میان مردم آگاه بود؛ نفوذی که در دهههای نخست سلطنت او افزایش یافته بود. ازاینرو، با اهدای پول، واگذاری زمین و تیول، انتصاب به مناصب مذهبی و بهویژه سپردن کنترل موقوفات، امور قضایی، منبر مساجد و آموزش در مدارس دینی، از مجتهدان برجسته حمایت میکرد.
او همچنین به علما اجازه میداد با منتقدان صوفی و دیگر گروههای غیرمتعارف برخورد کنند و گاه آنان را از میان بردارند.
دوره فتحعلیشاه را میتوان دوران اوج فقهگرایی شیعی دانست. در این زمان، حجم گستردهای از آثار فقه، اصول و رشتههای مرتبط تولید شد که دانش شیعی جدید را دگرگون کرد.
از میان مجتهدان ایرانی و عربی که به دربار دعوت میشدند و به طور مکرر به حضور شاه میرسیدند، میرزا ابوالقاسم قمی، مشهور به میرزای قمی، جایگاه ویژهای داشت. این فقیه برجسته اصولی، با حمایت کامل شاه، حوزه علمی قم را احیا کرد و آن را در رقابت با مراکز اصفهان و نجف گسترش داد.
در میان مجتهدان اصفهان، شاه به سید محمدباقر شفتی، حجتالاسلام ثروتمند و بانفوذ، توجه ویژه داشت. شفتی با وجود اختلافات و رقابتهای قدرت با حاکمان اصفهان، خواستههای شاه را نیز در نظر میگرفت.
در نجف، فتحعلیشاه به شیخ جعفر نجفی، نویسنده کشفالغطاء، احترام میگذاشت؛ فقیهی که برخی علایق دنیوی شاه را نیز داشت. سیدمحمد طباطبایی، که از محرکان اصلی جهاد در دومین جنگ ایران و روسیه بود، از دیگر روحانیان مورد توجه شاه به شمار میرفت.
با وجود احترام به مجتهدان، فتحعلیشاه به تساهل مذهبی خود نیز میبالید و از فیلسوفان، عارفان و حتی علمای مخالف مکتب اصولی حمایت میکرد.
در سال ۱۸۱۱، میرزا محمد اخباری به شاه وعده داد که از طریق عملی جادویی میتواند سر بریده فرمانده روسی در قفقاز، پاول دیمیتریویچ تسیسیانوف، را حاضر کند. چه این اتفاق تصادفی بوده باشد و چه با همکاری فرماندهان ایرانی در میدان نبرد رخ داده باشد، میرزا محمد پس از پایان دوره چهلروزه خلوت خود، به وعدهاش عمل کرد.
بااینحال، شاه حاضر نشد در مقابل، وعده خود را برای کنار گذاشتن تمام مجتهدان اصولی از مناصب قدرت عملی کند.
فتحعلیشاه با وجود ظاهر مذهبیاش، به دلیل ناکامیهای سیاسی و خوشگذرانیهای شخصی، بهویژه در سالهای پایانی عمر، از انتقاد علما در امان نماند. این انتقادها بیش از آنکه صرفاً از تقوای مذهبی ناشی شوند، با کاهش منابع مالی شاه و ادامه خست او نیز ارتباط داشتند.
زندگی خصوصی، حرمسرا و فرزندان
فتحعلیشاه پس از مرگش به عنوان مردی شهوتران و خوشگذران شهرت یافت؛ اما در زمان حیات، بسیاری او را فردی با «رفتارهای مؤدبانه و تواناییهای متعدد» میدانستند که «وظایف عمومی خود را بسیار منظم انجام میداد».
جان مالکوم او را فرمانروایی مسئولیتپذیر توصیف کرده است که ساعت هشت صبح از بخش اندرونی دربار خارج میشد و پس از مدتی معاشرت با درباریان محبوبش، ساعت ده صبح صبحانه میخورد. سپس هر روز مجلس پذیرایی عمومی برای شاهزادگان، اشراف، وزیران، مقامات دولتی، فرستادگان و بازدیدکنندگان برگزار میکرد و در جلسهای خصوصی با وزیران به امور حکومتی میپرداخت.
زندگی خصوصی شاه، بهویژه حرمسرای او (اندرون)، هزینههای هنگفتی بر دوش حکومت میگذاشت. نگهداری از دستکم هزار همسر، شمار زیادی دختر ازدواجنکرده، دیگر خویشاوندان زن، کنیزان، زنان سرگرمکننده و هنرمند، خدمتکاران، آشپزها، پیشخدمتهای جوان، خواجهها، ملازمان، نگهبانان و دیگر کارکنان دربار اندرونی، هزینهای چشمگیر داشت.شاه در ده سال نخست سلطنت خود، هر روز برای زنان حرمسرا نیز مجلس پذیرایی برگزار میکرد.
زندگی خصوصی شاه، بهویژه حرمسرای او (اندرون)، هزینههای هنگفتی بر دوش حکومت میگذاشت. نگهداری از دستکم هزار همسر، شمار زیادی دختر ازدواجنکرده، دیگر خویشاوندان زن، کنیزان، زنان سرگرمکننده و هنرمند، خدمتکاران، آشپزها، پیشخدمتهای جوان، خواجهها، ملازمان، نگهبانان و دیگر کارکنان دربار اندرونی، هزینهای چشمگیر داشت.
فتحعلیشاه که گفته میشد یکی از پرنسلترین مردان تاریخ بوده است، با فرزندآوری، به نوعی فقدان ناشی از اختهشدن عمویش را جبران کرد. او در طول ۴۷ سال زندگی بزرگسالی خود، دستکم ۲۶۰ فرزند به دنیا آورد که از میان آنان، ۶۰ پسر و ۵۵ دختر تا زمان مرگ پدر زنده ماندند (سپهر، جلد دوم، صص. ۱۴۰–۱۴۶).
مهمترین پیامد تشکیل چنین حرمسرای بزرگی و داشتن این تعداد فرزند، پیدایش خانوادهای سلطنتی با جمعیتی عظیم بود؛ خانوادهای که هنگام مرگ شاه حدود هزار نفر شمار داشت و تا میانه قرن نوزدهم جمعیت آن از ده هزار نفر فراتر رفت. پسران شاه، بهویژه شاهزادگان ارشد که حکومت ایالات را برعهده داشتند، وابستگی او به نخبگان قاجار را کاهش دادند، اما در عین حال هزینههای سنگینی بر خزانه تحمیل کردند.
ازدواجهای سیاسی متعدد شاه با دختران سران قاجار و خانهای ایلات و ولایات، که اغلب به منزله گروگانهایی برای تضمین خوشرفتاری خانوادههایشان عمل میکردند، جایگزینی مؤثر برای درگیریهای طولانی و پرهزینه بود. به همین ترتیب، شاه بسیاری از دختران خود را به ازدواج سران قاجار، دیگر خانهای ایلی و فرزندان آنان و نیز مقامهای بلندپایه حکومتی درآورد. این ازدواجها اغلب با هزینههای سنگین همراه بود و بهمنزله تضمینی برای وفاداری همیشگی آنان به سلطنت صورت میگرفت.
شبکه پیوندهای سیاسی در حرمسرا و حضور همسران متعدد از خاندانهای اشرافی ایلات، که شاه علاقه چندانی به آنان نداشت، مانع از آن نشد که او همچنان در پی لذتهای جنسی باشد. طلاقهای مکرر، فروش، اخراج یا تنزل جایگاه همسران از مرتبه همسر دائمی به همسر موقت نیز بخشی از زندگی حرمسرای او بود.
در سراسر دوران بزرگسالی شاه، اسیران پیوسته به حرمسرای او وارد میشدند. در آغاز، این زنان از حرمسراهای خاندانهای شکستخورده زند و افشار و نیز از لشکرکشیها به گرجستان و ارمنستان به دست میآمدند. بعدها نیز کنیزان و زنان اسیری که به عنوان همسران موقت عرضه میشدند، از ایالات مختلف برای فروش یا به عنوان هدیه به شاه تقدیم میشدند.
بااینحال، کامجوییهای جنسی شاه کاملاً از روابط عاطفی و دلبستگیهای عاشقانه جدا نبود. یکی از عوامل مهم اختلاف او با برادرش، میل حسینقلیخان به مریمخانم، زنی یهودی و زیبارو بود که در اسارت به سر میبرد. مریمخانم همسر آقامحمدخان بود و پس از او به حرمسرای فتحعلیشاه راه یافته بود. شاه به او دل بست و از واگذاردنش به برادر خودداری کرد.
مدتی بعد، شاه به زن دیگری از شیراز، رقاصهای به نام توتی، دل باخت و سالها پس از مرگ زودهنگام او در سوگش نشست (عضدالدوله، ص. ۲۵؛ مالکوم، ۱۸۴۵، ص. ۲۲۱).
حرمسرای شاه، همچون نسخهای کوچک از دربار بیرونی او، از نظمی سلسلهمراتبی پیروی میکرد که جایگاه همسران سلطنتی و تقسیم کار میان آنان را مشخص میساخت. این مجموعه که برای تأمین آسایش و لذت شاه سازمان یافته بود، در ابتدا زیر نظر مادر شاه، مهدعلیا، اداره میشد و پس از آن، شماری از همسران ارشد و دختران او نظارت بر آن را برعهده گرفتند. این زنان نفوذ قابلتوجهی بر شاه، دربار و وزیرانش داشتند.
تخت خورشید، که صدر اصفهانی آن را به عنوان هدیه عروسی سفارش داده بود، به افتخار طاووس خانم به تخت طاووس تغییر نام یافت.
پس از درگذشت مهدعلیا، در میان همسران قاجاری شاه، آسیه خانم، مادر ولیعهد عباسمیرزا، از بالاترین جایگاه برخوردار بود. بااینحال، شاه بیش از همه به طاووسخانم تاجالدوله علاقه داشت؛ کنیزی از اصفهان که متحد نزدیک حاجی محمدحسین صدر اصفهانی بود.
تخت خورشید، که صدر اصفهانی آن را به عنوان هدیه عروسی سفارش داده بود، به افتخار طاووس خانم به تخت طاووس تغییر نام یافت.
ضیاءالسلطنه، باسوادترین و فرهیختهترین دختر شاه که مادرش مریمخانم بود، نقش منشی و مشاور خصوصی پدر را ایفا میکرد. او صدای حرمسرا به شمار میرفت و هم نزد شاه و هم در میان شاهزادگان نفوذ داشت.
گلبدنباجی، خزانهدارالدوله، کنیزی با جایگاهی فروتنانه بود که به ریاست خزانه خصوصی شاه رسید. او امور مالی حرمسرا و داراییهای شخصی شاه را اداره میکرد و گروهی از منشیان و حسابداران زن زیر نظرش فعالیت میکردند (عضدالدوله، صص. ۱۷–۲۷).
در دو دهه پایانی سلطنت فتحعلیشاه، شماری از دولتمردان برجسته درگذشتند؛ میرزا شفیع مازندرانی، صدراعظم بانفوذ (درگذشته ۱۲۳۴ قمری/۱۸۱۸–۱۸۱۹ میلادی)؛ میرزا بزرگ فراهانی، قائممقام و وزیر عباسمیرزا در آذربایجان که احتمالاً تواناترین دولتمرد دوره فتحعلیشاه بود.
سالهای پایانی سلطنت (۱۸۳۴–۱۸۲۶)
شکست در دومین جنگ با روسیه، ضعفهای بنیادی حکومت فتحعلیشاه و سستشدن تسلط او بر کشور را آشکار کرد. این وضعیت، در کنار مصیبتهای شخصی، بهویژه مرگ پسرانش محمدعلیمیرزا در سال ۱۸۲۳ و عباسمیرزا در سال ۱۸۳۳، موجب شد شاه بیش از پیش از زندگی عمومی کناره بگیرد و علاقه خود را به امور روزمره کشور از دست بدهد.
در دو دهه پایانی سلطنت فتحعلیشاه، شماری از دولتمردان برجسته درگذشتند؛ میرزا شفیع مازندرانی، صدراعظم بانفوذ (درگذشته ۱۲۳۴ قمری/۱۸۱۸–۱۸۱۹ میلادی)؛ میرزا بزرگ فراهانی، قائممقام و وزیر عباسمیرزا در آذربایجان که احتمالاً تواناترین دولتمرد دوره فتحعلیشاه بود (درگذشته ۱۲۳۷ قمری/۱۸۲۱ میلادی)؛ و حاجی محمدحسین اصفهانی، امینالدوله، حسابدار کاردان دستگاه حکومت که بعدها به مقام صدراعظمی رسید (درگذشته ۱۲۳۹ قمری/۱۸۲۳ میلادی). اندکی بعد، در سال ۱۲۴۴ قمری/۱۸۲۸ میلادی، میرزا عبدالوهاب معتمدالدوله نشاط نیز درگذشت و بدینترتیب، شاه حلقهای از مشاوران نزدیک و مورد اعتماد خود را از دست داد.
جای این دولتمردان را نسل جوانتری از وزیران گرفت که در میان آنان، میرزا ابوالقاسم قائممقام و میرزا عبدالله امینالدوله اصفهانی برجستهتر بودند. بااینحال، این وزیران از جایگاه و تجربه کافی برای مهار نفوذ فزاینده شاهزادگان و بزرگان قاجار، مجتهدان بلندپایه و حرمسرا بر شاه برخوردار نبودند.
رویدادهایی که به جنگ با روسیه انجامید، بهویژه انتصاب بیسابقه اللهیارخان آصفالدوله دَوَلّو، از سران قاجار، به مقام صدراعظمی در سال ۱۸۲۶، نشان داد که شاه در برابر تب جنگطلبی فزاینده چه اندازه منفعل شده بود. از دست رفتن باقیمانده قفقاز به سود روسیه ــ و همچنین از دست رفتن موقت ایالت آذربایجان ــ نهتنها ضربهای سخت به شاه و فشاری جبرانناپذیر بر خزانهای بود که پیشتر نیز رو به تهیشدن داشت، بلکه اعتبار و اقتدار او را بهشدت خدشهدار کرد. بلافاصله پس از جنگ با روسیه، رشتهای از شورشهای فرساینده ایلی و شهری در اصفهان، یزد، کرمان و خراسان آغاز شد.
جایگاه متزلزل عباسمیرزا و وضعیت نامساعد جسمانی او، تنها تا اندازهای بهبود یافت؛ آن هم زمانی که مأموریت سلطنتی برای سرکوب شورشها در ایالات شرقی را به پایان رساند. این مأموریت در شرایطی انجام میشد که نارضایتی عمومی از حکومت شاهزادگان به اوج خود رسیده بود.
مرگ عباسمیرزا، افزون بر آنکه شاه را از پسری محبوب و جانشینی توانا محروم کرد، فتحعلیشاه را با مقاومت شدیدی در برابر تصمیمش برای کنارگذاشتن پسران بزرگترِ باقیمانده از مسیر جانشینی روبهرو ساخت.
مرگ عباسمیرزا، افزون بر آنکه شاه را از پسری محبوب و جانشینی توانا محروم کرد، فتحعلیشاه را با مقاومت شدیدی در برابر تصمیمش برای کنارگذاشتن پسران بزرگترِ باقیمانده از مسیر جانشینی روبهرو ساخت. شاه قصد داشت به جای آنان، محمدمیرزای جوان، پسر ارشد عباسمیرزا، را به ولایتعهدی برگزیند. عباسمیرزا در سالهای پایانی عمر، عملاً همچون شریکی همپایه در کنار پدر سالخورده و روحیهباختهاش ایفای نقش میکرد.
در این میان، حسینعلیمیرزا فرمانفرمای فارس، بیش از همه با این تصمیم مخالفت کرد. او این انتصاب را نهفقط اهانتی شخصی به جایگاه خود میدانست، بلکه آن را نشانه تسلیم شاه در برابر تفسیری طرفدار روسیه از ماده سیزدهم عهدنامه ترکمانچای تلقی میکرد؛ مادهای که جانشینی عباسمیرزا را تضمین کرده بود (هوروویتز، جلد اول، ص. ۲۳۴؛ امانت، ۱۹۹۷، ص. ۲۲).
فتحعلیشاه با مشاهده نشانههای سرپیچی در فارس، در اکتبر ۱۸۳۴ به اصفهان رفت تا مالیاتهای معوقه آن ایالت را که به خزانه مرکزی بدهکار بود، وصول کند. او ظاهراً هیچ نشانهای از بیماری نداشت، اما ناگهان در همان شهر درگذشت. پیکرش را در آرامگاهی به خاک سپردند که پیشتر برای خود در حرم حضرت معصومه در قم ساخته بود (هدایت، روضهالصفای ناصری، جلد دهم، صص. ۹۵–۹۲).
عبارت مسجعِ نقش سلطنتیِ طغرا چنین بود: «پس مُهر شاهی به قدرت ازلی قرار گرفت در کف شاه زمانه، فتحعلی» (گرفت خاتم شاهی ز قدرت ازلی، قرار در کف شاه زمانه، فتحعلی). این عبارت بازتابی از دستاوردهای دوران سلطنت فتحعلیشاه بود؛ زیرا او توانست خانیگریای عمدتاً متکی بر قبایل ترکتبار را به سلطنتی متمرکز و باثبات، بر الگوی امپراتوریهای کهن، تبدیل کند. این تحول برای «ممالک محروسه ایران» دورهای از آرامش و رونق نسبی به ارمغان آورد، پیوندی میان حکومت و نهادهای دینی برقرار کرد، مقدمات شکلگیری دستگاه اداری دولت را فراهم ساخت و زمینهساز احیای فرهنگی و هنریای شد که به یکی از ویژگیهای شاخص دوره قاجار تبدیل شد.
بااینهمه، رضایت خاطر و آسودگی خیال شاه، که ریشه در فرهنگ کشورگشایی داشت، هرگز بهاندازهای از هنجارهای قبیلهای و آداب خانوادگی فاصله نگرفت که امکان شکلگیری یک دولت مدرن را فراهم کند؛ مگر در مواردی معدود. حتی حکومت او در این زمینه به دستاوردهایی که همعصران عثمانی و مصریاش توانسته بودند به آن دست یابند، نرسید.
در آغاز سلطنت فتحعلیشاه، هنوز این امکان وجود داشت که او دستکم سرعت گسترش قدرت نظامی اروپا و دیپلماسی امپریالیستی را که بهتدریج بر کشورش تأثیر میگذاشت، کاهش دهد؛ هرچند دفع کامل این موج دشوار به نظر میرسید. اما در پایان دوران سلطنت او، مشکلات مالی فزاینده و عقبماندگیهای نظامی و فناورانه، ایران را تا آستانه فروپاشی سیاسی پیش برد؛ وضعیتی که جنگ جانشینی پس از مرگ شاه، آن را شتاب بخشید.
منبع: ایرانیکا – نویسنده این مدخل: عباس امانت
۲۵۹